|
|
|
چشای خیس دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه یه عمره حالو روز من همینه کسی به پای گریه هام نمیشینه بازم دلم گرفتو گریه کردم بازم به گریه هام میخندن بازم صدای گریمو شنیدن همه به گریه هام میخندن دوباره یه گوشه میشنمو واسه دلم میخونم هنوز تو حسرت یه هم زبونم ولی نمیشه و اینو میدونم دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه یه عمره حالو روز من همینه
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 18:2 توسط kaH |
بیا که فردا برای به هم رسیدن دیر است... بیا که امروز به تو نیاز دارم شاید فردا دیر باشد بیا امروز دستانم را بگیر که جای انگشتانت در دستانم خالیست بیا و امروز به من نگاه کن که جای نگاهت در چشمانم خالیست بیا و همراهم باش در تنگناها در خوشی ها بیا تنها دلخوشی من به زندگی بیا درکنارم و خوشی را به کلبه ی غم زده ام بازگردان بیا با قلبی به دور از کینه بیا که می خواهم جبران کنم بدیهایم را بیا و بمان در کنارم تا ابد بیا و بگو که میمانی تا ابد بگو که در فکرمی تا ابد تنها تو را میخواهم بیا ... بیا ... بیا ... بیا عسل که چشمام به راهته تا ابد
نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:9 توسط kaH |
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:50 توسط kaH |
جادوی عشق قلبم را همچون بوم سفید ساختم .قلموی عشق را برداشتم تا با آن تصویری از عشق را نقاشی کنم قلمو را در زندگی هزار رنگ فرو کردم وقتی قلمو را به بوم زدم دیگر اختباری نداشتم حال قلمو دستم را هدایت میکرد و من تنها نظاره گر این جادو بودم .آری این جادوی عشق بود که اختیار را از من ربوده بود.قلمو زیبا و ارام بر روی بوم می رقصید .با هر حرکتش جلوه ای از عشق نمایان می شدو من در حیرت این زیبایی مبهوت مانده بودم.چشمانم را بستم ،وقتی بازشان کردم در سرزمین دیگری بودم،مثل یک رویا بود .در هر گوشه ی این سرزمین عشق و محبت می درخشید .پروانه ای زیبا را دیدم که بر روی گل آرمیده بود از او پرسیدم این سرزمین رویایی کجاست و او به من پاسخ داد :سرزمین عشق.از او پرسیدم آیا این بهشت ملکه ای هم دارد؟ پروانه پرواز کرد و من به دنبال گرد طلایی رنگی که از بالهایش میبارید دویدمبه دروازه ای شیشه ای رسیدم پروانه هم آنجا ایستاده بود و گفت باید دروازه را خودم باز کنم از او پرسیدم :چگونه؟ و او پاسخ داد کافیست رمز سرزمین عشق را به زبان بیاوی. سپس پرواز کنان دور شد.خیلی خسته بودم با یاس به دروازه تکیه زدم .شب شده بود و مهتاب همه جا را روشن کرده بود.و ستاره های زیبا در آسمان می درخشیدند .سر بر زانو هام گذاردم .در فکر بودم که ندایی امد سرم را بالا آوردم.چقدر زیبا بود ،این همه زیبایی ؟موهایی همچون آبشاری طلایی رنگ چشمانی زیبا که از برق محبت را میتوان دید و چهره ای که همچون خورشید در آن شب مهتابی می درخشید . متحیر از آن همه زیبایی بودم. او تنها لبخندی زد و وارد دروازه شد.هر چه فریاد زدم برگرد و بمان اما او به راه خود ادامه میدا تا روشنیش بر من پنهان شد. باز هم مهتاب تنها روشنایی آن شب تاریک شد.چشمانم اشک آلود شد . با چشمانی خیس صدایی بغض گرفته فریاد زدم دوستت دارم دروازه ی شیشه ای باز شد. آری دوستت دارم همان رمز سرزمین عشق بودوارد قصر شدم او را دوباره دیدم به او نزدیک شدم و این بار به آرامی صدا زدم ،فرشته ی زیبا دوستت دارم لبخندی زد ،گونه هایم را از اشک پاک کرد و بوسه ای بر لبانم زد در آن بوسه آرامشی بود که در هیج زمان نمیشد احساس کرد.چشمانم را باز کردم نقاشی جادوی عشق کامل شده بود . میان آن نقاشی زیبا تصویر خودم را با آنفرشته ی زیبا در قصر عشق دیدم قلمو را برداشتم و زیر آن نقاشی نوشتم: دوست دارم عسلکم
نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:18 توسط kaH |
منو ببخشزیبا من چیا بگم عاشقی باورت می شه ؟
نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:28 توسط kaH |
مادرم ای گل زیبای باغ من دوستت دارم و چه قدر این حس که تو از من دوری برایم درد آور است ...........نمی دانم ولی میدانم شادی کودکانه من هنوز با من است وقتی عطر حضور تو را در قلبم حس می کنم . دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
روز مادرو به تمتم مادرای مهربون دنیا تبریک میگم همچنین روز زنو به خانوم محربونم هزاران بار تبریک میگم
نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 4:14 توسط kaH |
|
درباره وبلاگ
شبانه شعری چگونه توان نوشت تا هم از قلبم سخن گوید هم از بازویم؟ شبانه شعری چنین چگونه توان نوشت؟ من آن خاکستر سردم که در من شعله ی همه ی عصیان هاست من آن دریای آرامم که در من فریاد همه توفان هاست من آن سرداب تاریکم که در من آتش همه ایمان هاست نويسندگان
لينك دوستان |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||