تبليغاتX
**********KH & A**********





چشای خیس

دوباره نمیخوام

چشای خیسمو کسی ببینه 

یه عمره حالو روز من همینه 

کسی به پای گریه هام نمیشینه

بازم دلم گرفتو گریه کردم بازم به گریه هام میخندن

بازم صدای گریمو شنیدن همه به گریه هام میخندن

دوباره یه گوشه میشنمو واسه دلم میخونم

هنوز تو حسرت یه هم زبونم

ولی نمیشه و اینو میدونم

دوباره نمیخوام چشای خیسمو کسی ببینه

یه عمره حالو روز من همینه

 

 

  

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 18:2 توسط kaH |

بیا که فردا برای به هم رسیدن دیر است...

بیا که امروز به تو نیاز دارم

شاید فردا دیر باشد

بیا  امروز دستانم را بگیر

که جای انگشتانت در دستانم خالیست

بیا و امروز به من نگاه کن

که جای نگاهت در چشمانم خالیست

بیا و همراهم باش در تنگناها در خوشی ها

بیا تنها دلخوشی من به زندگی

بیا درکنارم و خوشی را به کلبه ی غم زده ام بازگردان

بیا با قلبی به دور از کینه

بیا که می خواهم جبران کنم بدیهایم را

بیا و بمان در کنارم تا ابد

بیا و بگو که میمانی تا ابد

بگو که در فکرمی تا ابد

تنها تو را میخواهم

بیا ...

بیا ...

بیا ...

بیا عسل که چشمام به راهته تا ابد

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 20:9 توسط kaH |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:50 توسط kaH |

 

جادوی عشق

قلبم را همچون بوم سفید ساختم .قلموی عشق را برداشتم تا با آن تصویری از  عشق را نقاشی کنم قلمو را در زندگی هزار رنگ فرو کردم وقتی قلمو را به بوم زدم  دیگر اختباری نداشتم حال قلمو دستم را هدایت میکرد و من تنها نظاره گر این جادو بودم .آری این جادوی عشق بود که اختیار را از من ربوده بود.قلمو زیبا و ارام بر روی بوم می رقصید .با هر حرکتش جلوه ای از عشق نمایان می شدو من در حیرت این زیبایی مبهوت مانده بودم.چشمانم را بستم ،وقتی بازشان کردم در سرزمین دیگری بودم،مثل یک رویا بود .در هر گوشه ی این سرزمین عشق و محبت می درخشید .پروانه ای زیبا را دیدم که  بر روی گل آرمیده بود  از او پرسیدم این سرزمین رویایی کجاست و او به من پاسخ داد :سرزمین عشق.از او پرسیدم آیا این بهشت ملکه ای هم دارد؟

پروانه پرواز کرد و من به دنبال گرد طلایی رنگی که از بالهایش میبارید دویدمبه دروازه ای شیشه ای رسیدم  پروانه هم آنجا ایستاده بود و گفت باید دروازه را خودم باز کنم از او پرسیدم :چگونه؟ و او پاسخ داد کافیست رمز سرزمین عشق را به زبان بیاوی.

سپس  پرواز کنان دور شد.خیلی خسته بودم با یاس به دروازه تکیه زدم .شب شده بود و مهتاب همه جا را روشن کرده بود.و ستاره های زیبا در آسمان می درخشیدند .سر بر زانو هام گذاردم .در فکر بودم که ندایی امد سرم را بالا آوردم.چقدر زیبا بود ،این همه زیبایی ؟موهایی همچون آبشاری طلایی رنگ چشمانی زیبا که از برق محبت را میتوان دید و چهره ای که همچون خورشید در آن شب مهتابی می درخشید . متحیر از آن همه زیبایی بودم. او تنها لبخندی زد و وارد دروازه شد.هر چه فریاد زدم برگرد و بمان اما او به راه خود ادامه میدا تا روشنیش بر من پنهان شد.

باز هم مهتاب تنها روشنایی  آن شب تاریک شد.چشمانم اشک آلود شد . با چشمانی خیس صدایی بغض گرفته فریاد زدم

دوستت دارم

دروازه ی شیشه ای باز شد. آری دوستت دارم همان رمز سرزمین عشق بودوارد قصر شدم او را دوباره دیدم به او نزدیک شدم و این بار به آرامی  صدا زدم ،فرشته ی زیبا دوستت دارم لبخندی زد ،گونه هایم را از اشک پاک کرد و بوسه ای بر لبانم زد در آن بوسه آرامشی بود که در هیج زمان نمیشد احساس کرد.چشمانم را باز کردم نقاشی جادوی عشق کامل شده بود . میان آن نقاشی زیبا تصویر خودم را با آنفرشته ی  زیبا در قصر عشق دیدم

قلمو را برداشتم و زیر آن نقاشی نوشتم:

دوست دارم عسلکم

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 1:18 توسط kaH |

منو ببخش

زیبا من چیا بگم عاشقی باورت می شه ؟
 تو که خیلی بهتر از ما این چیزا سرت می شه
 چشمای ناز تو که وا میشه ، آفتاب می زنه
 تازه وقتی تو بگی صورتشو آب می زنه
 من بگم دوست دارم با چه رقم یا عددی
 تو که بینهایتو قشنگ تر از من بلدی
 مژه هات شعر بلند ناتمومه به خدا
 عاشق کسی شدن جز تو حرومه به خدا
 با غمت هزار تا خنجر تو دلم فرو می ره
 ماه اگه برق چشاتو ببینه از رو می ره
 زیبا چشم تو اگه با رؤیاهام قهر کنه
 آسمون دلش می خواد شهر و پر از ابر کنه
 چه قدر اسمتو نوشتم روی هر صخره و سنگ
 چه قدر کشته منو اون دو تا چشمای قشنگ
گفتی فاصلس میون من و رؤیاهام با تو
 باشه اما نمی دم هرگز به هیچکسی جاتو
زیبا وقتی که خونت پیش مدیترانه بود
 دل من واسه سفر منتظر بهانه بود
 زیبا اسمت که میاد بدجوری دیوونه می شم
ولی گفتی قصه شو که نمیشه بیای پیشم
 زیبا تو فرشته ای ، اهل یه جایی تو بهشت
 نمی شه هم عاشق تو بود و هم واست نوشت
 از حسودیم نمیشه بسپرمت دست خدا
 جام چه قدر مشخصه ، تو نقشه ی دیوونه ها
 زیبا آتیش می زنه دل منو اخمای تو
 نکنه اضافه شن با عشق من زخمای تو
 زیبا ناز کن که چشات ، ناز خریدنی داره
 اون چشات گلی ستاره های چیدنی داره
 مال هیچ کسی نشو چون اینجاها فرشته نیس
 عشقا و عاشقیا تلخه مث گذشته نیس
 گفتی فاصله س میون فکرمو ، حقیقت
 کاشکه داشتم یه ذره فقط یه کم لیاقت
تشنه بودم واسه ی شنیدن یه دنیا حرف
تو یه کم گفتی و بعدش دوباره سکوت و برف
 جای برفا روی کاغذ می شه نقطه چین گذاشت
 حرف تو بشه باید این قلمو زمین گذاشت
 عمریه موندم توی مصراع اول چشات
 فقط این فعلو بلد شدم که می میرم برات
اگه بین همه تو دنیای ما جنگ بشه
 عشق من محاله به چشم تو کمرنگ بشه
 اگه باورت نشد بذار زمان نشون می ده
 جواب سوالای سختو همیشه اون می ده
 تو دوسم نداشته باش ، بازم قشنگه عالمت 
 زیبا کاری اگه کردم و تو رنجیدی ببخش
 دنیا باید بدونن فرشته ای ، پس بدرخش


نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:28 توسط kaH |

آواتار Miloمادرآواتار Milo

مادرم ای گل زیبای باغ من دوستت دارم و دو دستان پر مهرت را می فشارم و شرمسارم از اینکه نتوانستم محبت زیبای تو را آنچه در خور تو است بجا بیاورم می دانم با قلب مهربانت باز دوستم داری اگر کودکی نامهربان باشم .می دانی با آنکه چندین بهار از زندگی ام  میگذرد  هنوز آن حس کودکانه قشنگ که با نگاه مهربانت به اوج خود میرسید را هنوز در جای جای خانه کودکیم  حس میکنم و چه حس زیبایست.مادرم ای زیبا ترین کلمه که از تمام حروفت مهربانی و عشق می ترواد دوستت دارم . ای تنها پناهگاه من بعد از خدای مهربانم .می دانم نمی توانی باور کنی من همان کودکی هستم که در آغوشت به خواب میرفتم و انگار روزگار مهر و محبت تو را فراموش کرده است اما نه ما همان کودکان دیروز هستیم که لطیفترین و واقعی ترین عشق را  فراموش کردیم.

و چه قدر این حس که تو از من دوری برایم درد آور است ...........نمی دانم  ولی میدانم شادی کودکانه من هنوز با من است وقتی عطر حضور تو را در قلبم حس می کنم .

دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم  دوستت دارم

هرگز از خویش مرا دور مساز
مهربان مادر من  
  ای من از مهر تو در جامه گرم
ای من از لطف تو در بستر ناز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
ای مرا مظهر ایمان و غرور  
  ای نگاه تو پر از گرمی و نور
ای صدای تو مرا روح نواز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
نازنین مادر من ، من به گلزار وجود  
  چون گلی تشنه باران محبت هستم
هرگز ای ابر پر از رحمت و عشق  
  نو گل تشنه خود را مبر از خاطر پاک
ای در گلشن قلب من بر روی تو باز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
مادر از نغمه لالایی تو می رسد بانگ ملائک بر گوش  
  از صدای سخن عشق تو عالم مدهوش
قسمت می دهم ای از همه دنیا بهتر  
  بهمان شیر محبت که مرا نوشاندی
به همان نغمه لالایی شبهای دراز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
سینه پاک و دل کوچک من  
  همه از مهر رخت لبریز است
با تو پاییز برایم چو بهار و بهارم بی تو  
   سرد و غمناک تر از پاییز است
ای پرستار تن کوچک من از آغاز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ
بی تو من هیچم ، هیچ  
  همه هستی ام از هستی توست
شیره جان تو در ، رگ ، رگ جانم جاریست  
  و به پاکی تو و شیر تو سوگند که من
تا که خون تو به رگ هایم هست  
  از تو ای چشمه جوشان امید
بر نمی دارم دست  
  قسمت می دهم ای از همه دنیا بهتر
به همان نغمه لالایی شبهای دراز  
  هرگز از خویش مرا دور مساز
هرگز از خویش مرا دور مساز
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ

باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.

 باغبان هستي:

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

خشم لبريز از مهرباني:

مهرباني و لطافت مادر را بارها ياد کرده ايم و ستوده ايم، ولي من، لحظه هاي ناب خشم و قهر او را نيز مي ستايم؛ لحظاتي که پايم در راه مي لغزيد و سوي بيراهه مي رفتم؛ لحظاتي که دست به خطا مي بردم و از سر جهل راه عصيان پيش مي گرفتم. نه به کلام او دل مي سپردم و نه به نگاه زنهار زده اش وقعي مي نهادم. سر در جيب جهالت فرو کرده، راه خود مي رفتم و او چون کوهي سترگ، راه بر من مي بست. چون رودي خروشان مي خروشيد، آن گونه که خود را خردتر از آن مي ديدم که نافرماني کنم و چه زود پرده جهالتم دريده مي شد و چشم دلم گشوده، و مي ديدم که با آن خشم لبريز از مهرباني اش، چگونه راه مرا بر پرتگاه خطا بسته است و آن گاه، فروتنانه به سپاسش مي نشستم.

 

قدرت مندي و جديت:

به همان اندازه که مهرباني و لطافت مادر قابل ستايش است، قدرت مندي و استواري او در راه تربيت صحيح کودک نيز قابل تحسين، و شايسته ستايش است. مادر فهميده و دانا، با جديت از مشاجره با کودک و يا کوتاه آمدن در مورد خواست هاي نا به جاي او دوري مي کند و با قدرت مندي، راه او را بر خطا مي بندد و اين، بهترين راه براي حفظ سلامت جسمي و روحي کودکي است که نه خوب و بد را مي شناسد و نه مي تواند بفهمد و بشناسد.

 

گام به گام رو به سعادت:

مادر مسلمان، در کنار همه محبت هاي مادرانه و عاطفه بي پاياني که خداوند به او بخشيده، چون راهنمايي است که کودک را از همان ابتدا با اصول اسلامي آشنا مي کند. او با نقل داستان هاي واقعي يا تخيلي، تذکر گام به گام و بيان کودکانه از واقعيت ها و بايدها و نبايدها، کودک را با رفتاري مطلوب و اسلامي پرورش مي دهد، آن گونه که اين رفتارها از همان آغاز کودکي در وجود کودک برجسته مي شود. چنين مادراني که راه سعادت را بر روي فرزندان خود مي گشايند، شايسته تحسين و پاداش الهي هستند.

 

عظمت مقام مادر:

در قانون خلقت، هرچه مقام آفريده اي بالاتر است، وظايف او هم سنگين تر مي شود. در اين ميان، زن که به عنوان انسان، جانشين خدا در زمين و به عنوان مادر، پرورش دهنده افراد جامعه بشري است، از مقام بلند و والايي برخودار است. آيت الله جوادي آملي، در مورد عظمت مقام مادر و وظايف او چنين مي نويسد: «يک سلسله مسئوليت هاي پرورشي به عهده مادر است که مرد از آن محروم است. زن حداقل سي ماه يک سري مسئوليت هايي دارد که مرد ندارد. در اين سي ماه که کودک مستقيماٌ از مادر تغذيه مي کند، مادر مسئول حفظ دو نفر است؛ يکي براي خود و ديگري براي کودک. آيا اين عظمت زن نيست؟ اين مسئوليتي نيست که ذات اقدس الهي به زن داده است که به زن فرمود: مسئوليت در حفظ انديشه ها، افکار و عقايد بيش از مرد است. تو مسئول دو نفري. از اين رو مواظب افکار و انديشه هايت باش؛ زيرا که بسياري از مسائل، از راه انديشه به فرزند مي رسد».

 

تعالي انديشه در مادر:

حساسيت مقام زن و دشواري وظايف او، و سنگيني اموري که در خلقت بر عهده او نهاده شده، بسيار دشوار و در عين حال ظريف و دقيق است. توجه مادران به اين وظايف حساس، باعث سلامت جامعه بشري است. استاد جواد آملي در اين باره چنين مي نويسد: «اگر مادري بداند که انديشه هاي او در کودک اثر مي گذارد، انديشه ها و بينش هاي خود را تعالي بيشتري مي بخشد، وظيفه مادري تنها اين نيست که با وضو بچه را شير بدهد و (يا هنگام شير دادن) «بسم الله» بگويد که اينها امور ظاهري و عبادت هاي ظاهري است؛ بلکه دين مي فرمايد: مواظب انديشه هاي خودت نيز باش».

 

تجليل ويژه از مادر:

خداوند در جاي جاي قرآن کريم، به تکريم و احترام پدر و مادر و احسان به آنها سفارش و در مواردي، احسان به والدين را در کنار عبادت حق ذکر مي کند. ولي با همه اين توصيه ها، در جايي که از زحمات آن دو ياد مي کند، تنها از دشواري هايي که مادر تحمل کرده نام مي برد و مي فرمايد:« ما انسان را سفارش کرديم که به پدر و مادرش نيکي کند، (خاصه مادر) زيرا مادرش (بار وجود) او را به سختي حمل کرده و به سختي فرو نهاده است.» بله آن جا که سخن از سختي ها و زحمات است، خداوند نام مادر را به صورت مخصوص بيان مي دارد تا بلنداي حق او بر فرزند، آشکار گردد.

 

بلنداي مقام مادري:

استاد جوادي آملي درباره توجه و اهتمام زنان به امور خانواده و وظيفه حساس مادران مي فرمايد: «مبادا  ارزش هاي مادي و عادي، مقام والاي مادري را به دست نسيان بسپارد و آن را کمتر از سمت هاي ديگر وانمود کند و خانه داري و مديريت داخلي خانواده که رکن اصيل جامعه اسلامي است، کم رنگ گردد».

 

منزلت رفيع مادر:

حساسيت وظايف مادر به قدري والا و دقيق است که توجه يا عدم توجه به آن، تأثير آشکار و عميقي بر آينده کودک و جامعه مي گذارد. در حقيقت، مقام مادري پستي کليدي در جامعه است.

استاد جوادي آملي در مورد مقام مادر مي فرمايد: «نه اعضاي خانواده مجازند مقام شامخ مادري را تنزل دهند، نه افراد جامعه مي توانند منزلت رفيع مديريت داخلي خانه را سبک تلقي کنند، نه نظام حکومتي و سيستم اداره جامعه حق دارد از بهاي لازم آن غفلت يا تغافل کند، و نه خود زنان مأذونند که از شناخت چنين جايگاه رفيعي جاهل بوده و يا تجاهل نمايند.»

 

دعا براي والدين:

خداي متعال در کتاب آسماني اش، قرآن کريم، در چهار مورد احسان و اکرام والدين را بلافاصله بعد از توحيد و عبادت خود ذکر کرده که اين نشان دهنده تأکيد بر وجوب احترام و احسان به والدين و بزرگ داشت مقام آنان است. افزون بر اين، در موارد چندي نيز مؤمنان را به دعا در حق والدين و طلب آمرزش براي آنان توصيه کرده است. ما نيز در اين روز بزرگداشت مقام مادر، دست به  دعا بر مي داريم و از خداي يگانه براي همه مادران مهربان برکت، رحمت و عزت مي طلبيم.

 

گاه نيازمندي:

مادران اسوه هاي فداکاري، جلوه هاي صبوري و آينه هاي بردباري اند که کودک را از آغاز بودنش در آغوش پر مهر خويش گرفته و در پناه حمايت خود مي پرورانند. لحظه اي از فکر کودک خود غافل نمانده و اندکي بي توجهي به او روا نمي دارند. چه زيباست اگر چنين اسوه هاي صبوري و فداکاري را، گاهِ پيري که نيازمند حمايت و هم ياري اند، با مهرباني و رحمت بپذيريم، دست ياري به سويشان بگشاييم، و مقام بلندشان را پاس داريم. 

 

 

                                                        

روز مادرو به تمتم مادرای مهربون دنیا تبریک میگم

همچنین روز زنو به خانوم محربونم  هزاران بار تبریک میگم


                                                                 

نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 4:14 توسط kaH |

غباری در بیابانی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
 نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجلل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگ.ن باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نههمراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی


تشنه درد

نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
 و گر پرسی چه می خواهی ؟ ترا خواهم ترا خواهم
نمی خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی دردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم
چه غم کان نوش لب در ساغرم خونا به میریزد
من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم
 ز شادیها گریزم در پناه نامرادیها
به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم
چنان با جان من ای غم ذر آمیزی که پنداری
تو از عالم مرا خواهی من از عالم ترا خواهم
 بسودای محالم ساغر می خنده خواهد زد
اگر پیمانه عیشی درین ماتم سرا خواهم
نیابد تا نشان از خک من ایینه رخساری
رهی خکستر خود را هم آغوش صبا خواهم


نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 4:18 توسط kaH |

داغ تنهایی

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنها سوختم
جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

 

 

گریه ی بی اختیار

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که م ی بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پکان رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست


نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:28 توسط kaH |

 

امسال هم مثل سال قبل درست نزدیک ۱۱ خرداد تنهای تنها شدم و بازهم باید روز تولدمو به تنهایی بگذرونم

آرزوی امسال من جز خوشبختی و سلامتی همه بخصوص کسانی که  خیلی اذیتشون کردم و  کسی که بی وفایی و نامردی کردم در حقش چیزی نیست

از کسی انتظار هدیه و تبریک ندارم فقط تنها از سه نفر یک خواسته دارم

خواستم اینه که منو ببخشن به خاطر بدیهام

از خدای خودم و از دو شخص دیگه این خواسته رو طلب میکنم

مهربونم اگه یه وقت راهت اینورا افتاد به کلبمون یادت نره اول منو میبخشی بعد میری بیرون

دیروز   روز تولدت بود عزیزم اما چیزی جز یک تبریک نتونستم بهت هدیه کنم

هر هدیه ای هم که بت میدادم نمیگرفتی چون پیشم نبودی چون هدیه ام رو نمیخواستی

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:47 توسط kaH |

 تولد عشق

سلام به خورشيد ، که در آن روز زيباتر از هر روز بر زمين تابيد

سلام به آسمان که مهربان تر از هميشه زمين را به آغوش کشيد

سلام به زمين که در روز تولد تو عشق را متولد شد ، مهرباني را زاييد
 
 و هرآنچه زيباتر از آن نبود به دنيا آورد .
 
درخت ها به سجده در آمدند و کوه ها کرنش  کردند و آسمان به
 
چشم خود ديد که تمام سبزه هاي زمين  از شادي حضور تو به وجوه آمده بودند .

در روز تولد تو زيباترين برگ کتاب تاريخ ورق خورد و بهاري هميشه  بهار
 
 و هميشه  سرسبزي در قلب زمين نقش بست و با تولد تو بود که عشق نيز متولد شد.
 

    تولد عزیز ترینم  مبارک

 

                   مهربونم تولدت مبارک

                       زیباترین تولدت مبارک

                  

   

آرزو میکنم تا زنده ای  زنده باشم و تا نفس میکشی نفس

بکشم آرزوی خوشبختی میکنم برات هر جا و هر زمان

۱۰ خرداد همیشه عزیز ترین روز  برای من خواهد بود

نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 2:1 توسط kaH |

                                

خدا وصیت منو گوش بده ناممو بخون

شاید دیگه من نباشم مواظب عشقم بمون

میسپارمش بهت میرم تمام تارو پودمو

یه وقت نیاد برنجونیش کسل کنی وجودمو

خدا یه وقت کسی نیاد بدزده قلب سادشو

کسی نیاد تو زندگیش بشینه زیر سایشو بهش بگه دوسش داره

خیلی بده زمونمون

خدا سپردمش بهت مواظب عشقم بمون

فردا قراره منو از هم دیگه جدا بشیم

فردا قراره منو تونمنمه گریه ی بی صدا بشیم

تو گوچه های بی کسی نیستی و پرسه میزنم

آی ادما نگاه کنیدغریب شهرتون منم

یادش بخیر منو تو و یه قلب پاگ و بی غرور

حالا چی شد عوض شدی دلت کجاست سنگ صبور

من تو رو عاشق میکنم هرجور شده حتی به زور

کی میخواد فردا تو رو از من بگیره

کاش اونم ویرون شه آتیش بگیره

ما باید فردا رو از دنیا بگیریم

ما اگه از هم جدا بشیم می میریم

ما باید قدر این روزا رو بدونیم

وای اگه فردا بیاد تنها میمونیم

خدا شاید این عشقی که من میگمو تو نشناسی

نزدیک ترین کسم اونه خیلی دوسش دارم

راستی

یادم نره بهت بگم عزیز ترین من اونه

خودم مهم نیست اما اون نذار تنها بمونه

بمیرم واسه هق هقش گریه چقد بهش میاد

وقتی که حرسش میگیره میگه که از من بدش میاد

اما وقتی که آروم میشه میبینه من بغضم گرفته

 

همین دیوونه بازیاش از از اول چشممو گرفت

حالا که دیگه مجبوریم با هم دیگه وداع کنیم

بیا به یاد اون روزا همدیگرو دعا کنیم

یه وقت دیدی دعا گرفت خدا نذاشت جدا بشیم

ای وای داره فردا میاد باید باید دست به دعا بشیم

با قلب پاکت از خدا بخواه منو صبرم بده

هنوز نرفتی از پیشم دوریت داره زجرم میده

کی میخواد فردا تورو از من بگیره

کاش اونم ویرون شه آتیش بگیره

عزیزم

یادت نره دنیا دو روزه

نمیخوام فردا دلت واسم بسوزه

ای خداحتی اگه دوسم نداره تو میتونی نذاری تنهام بذاره

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 0:5 توسط kaH |

بمان بهانه من

غم غروب نگاهت نشست بر روحم
بمان ستاره که بی تو بهار می میرد
میان دشت بنفشه کنار برکه عشق
برای شهر دلم انتظار میمیرد
دلم به وسعت آلاله های سرخ ست
وجود آبی احساس پک و بارانی ست
چگونه بی تو بمانم بدان بهانه من
دلم هنوز به دست تو زندانی ست
بدان که قصه احساس قصه نیلی ست
بیا و قصه او را دوباره باورکن
بجای هجرت و اندوه و بی قراری و درد
بیا و از سر لطف تو فکر دیگر کن
پرنده از غم هجران تو چه باید کرد
دلم برای نگاهت بهانه می گیرد
دلم اگر بروی در خزان هجرانت
چو یک کبوتر بی آب و دانه می میرد
اگر چه قدر نگاه تو را ندانستمن
ولی همیشه به یاد تو شعر می خوانم
کنون گر تو کنارم نمانی و بروی میان هاله ای از انتظار می مانم
به جان برگ گل یاس باغ دل سوگند
قسم به عاطفه یک نگاه دریایی
قسم به بارش شمع وجود یک انسان
قسم به شهر پر از سکنان رویایی
قسم به واژه کمرنگ عشق در مهتاب
قسم به ترجمه نیلی شکیبایی
قسم به عاطفه نقره فام چشمانت
قسم به هجی مفهوم یک شکوفایی
بمان همیشه که بی تو شکوفه خواهد مرد
دگر میان گلستان گلی نخواهد ماند
بدون تو گل و گلدان غریب خواهد شد
دگر میان چمن بلبلی نخواهد ماند
شکسته می شود از دوریت بلور دلم
 بدون تو تپش قلب من چه بی معناست
بدون تو دلم از تب همیشه خواهد سوخت
بدون خنده تو قلب غنچه ها تنهاست
 مرور خاطره انتشار احساست
دل مرا به تماشای عشق خواهد برد
بمان همیشه که بی تو ترانه بودن
میان قلب هزاران جوانه خواهد مرد
صدای نبض بنفشه صدای خنده یاس
میان باغ نگاهت چو برکه ای جاریست
بدان اگر بروی کار باغ چشمانم
همیشه شکوه و اشک و شکستن و زاریست
میان شبنم اشکم بلوری از عشقست
به یاد جاده سرسبز شهر چشمانت
بمان همیشه دلم بی تو زرد خواهد شد
تمام هستی این دل فدای مژگانت
غم نبودن تو در کنار من سخت ست
حضور آبیت اینجا چه قدر زیبا بود
چگونه می شود کنون میان غربت باغ
بدون زمزمه آبی تو اینجا تنها بود
چه لذتی ست درون نگاه پر نورت
بیا و زخم عمیق مرا تو درمان کن
ببین چه درد بزرگی ست غربت دو نگاه
بیا ببار و مرا خیس عطر باران کن
بدون یاد تو قلبم کویر خواهد شد
بمان همیشه که بی تو نسیم غمنکست
تمام کلبه چشمم تمام شهر دلم
ز قطره قطره باران اشک نمنکست
ز سقف نیلی چشمم چکید قطره اشک
ترا قسم به شقایق بمان ستاره من
بچین ز باغ دلت دسته ای گل پونه
بمان که نیست به جز این مرام چاره من
بگو ستاره کنارم همیشه خواهی ماند
بگو که قلب من از انتظار لبریز است
بدون تو تپش قلب من چه بی معناست
بیا که بی تو وجودم همیشه پاییز ست
قسم به نغمه باران بمان بهانه من
بدون تو تپش آفتاب کم رنگست
به هر کجا که روی هر زمان و هر لحظه
دلم همیشه برای نگاه تو تنگ ست

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 14:42 توسط kaH |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:40 توسط kaH |

در کمین اندوه هستم
 بانو
مرا دریاب
 به خانه ببر
 گلی را فراموش کرده ام
 که بر چهره ام می تابید
زخم های من دهان گشوده اند
 همه ی روزگار پر.ازم
 اندوه بود
بانو مرا
قطره قطره دریاب
 در این خانه
جای سخن نیست
زبان بستم
عمری گذشت
 مرا از این خانه
به باغ ببر
 سرنوشت من
 به بدگمانی
 به خوناب دل
خاموشی لب
 اشک های من بسته
 بر صورت من است
 هیچکس یورش دل را
در خانه ندید
 بانو
من به خانه آمدم
و دیدم
 که عشق چگونه
 فرو می ریزد
و قلب در اوج
رها می شود
 و بر کف باغچه می ریزد
 بانو مرا دریاب
ما شب چراغ نبودیم
ما در شب باختیم

 

 

حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته
باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم 

 

 

وفای شمع

مردم از درد و نمی ایی به بالینم هنوز
مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
غم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 14:5 توسط kaH |

                                 داغ تنهایی

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
                               بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
                              گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
                              لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
                              سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
                             شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
                                 در میان پکبازان من نه تنها سوختم
جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
                                 رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

 

جدایی

ای بی خبر از محنت روز افزونم
دانم که ندانی از جدایی چونم
باز ای که سرگشته تر ازفرهادم
 دریاب که دیوانه تراز مجنونم

 

ناله بی اثر

ای ناله چه شد در دل او تاثیرت
کامشب نبود یک سر مو تاثیرت
با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک
 ای آه دل شکسته کو تاثیرت ؟





نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:7 توسط kaH |

 

 
دو روز مانده بود به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است
تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده -باقي نمانده بود
پريشان شد و اشفته و عصباني نزد خدا رفت
تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد
داد زد و بد و بيراه گفت
خدا سکوت کرد
اسمان و زمين را بهم ريخت
خدا سکوت کرد
جيغ زد و جارو جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
به پرو پاي فرشته و اسمان پيچيد
خدا سکوت کرد
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد
خدا سکوتش را شکست و گفت:
عزيزم.و اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت اما يک روز...
با يک روز چه کار ميتوان کرد
خدا گفت:
ان کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند
گويي که هزار سال زيسته است
و ان که امروزش را در نمي يابد
هزار سال هم به کارش نمي ايد
و انگاه سهم يک روز زندگي را در دستا نش ريخت
و گفت:حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد
اما ميترسيد حرکت کند
ميترسيد راه برود
مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
قدري ايستاد
بعد با خودش گفت
وقتي فردايي ندارم
نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
ان وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و صورتش پاشيد
زندگي را نوشيد
زندگي را بوييد
و چنان به وجد امد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
مي تواند پا روي خورشيد بگذارد
مي تواند...........
او در ان يک روز اسمان خراشي بنا نکرد
زميني بنا نکرد
مقامي به دست نياورد
اما.......
اما در همان يک روز
دست بر پوست درخت کشيد
روي چمن خوابيد
سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به انهايي که نمي شناختندش سلام کرد
و براي انها که دوستش نداشتند
از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز اشتي کرد و خنديد
لذت برد و سر شار شد و بخشيد
عاشق شد و عبور کرد وتمام شد
او همان يک روز زندکي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ."کسي که هزار سال زيسته بود"......

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 0:18 توسط kaH |

بی تو منو پنجره های بسته
بی تو منو زمزمه های خسته
بی تو منو شب ناله های بارون
تنهايی و دل ِ به خون نشسته
بی تو غريبه گشتم ، با سرگذشتم
رو تنِ تنهايی هام ، اسم تو رو نوشتم
ای که نگات ، رنگ صدات ، به ياد کوچه مونده
تو گوش هر پنجره ای ، از روشنايی خونده
ترانه هات برده منو، تا سرزمين رويا
گفتی از اين شبِ سياه ، چيزی تا صبح نمونده
يه روز مياد دوباره دستهای من و تو
برای عشق يه فصل موندنی می سازه
صدای تو می پيچه بازم توی کوچه
می خونی از عاشقی و هوای تازه
بی تو منم خستة راه ، يه بی نشونه
پرنده ای شکسته پر ، بی آشيون

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 0:24 توسط kaH |

 

به خدا خوشه ی شادی بودم

     دست غم آمدو از شاخم چید

 

نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 18:47 توسط kaH |

درد عشقي کشيده ام که مپرس

زهر هجري چشيده ام که مپرس
گشته ام در جهان وآخر کار دلبري بر گزيده ام که مپرس
آنچنان در هواي خاک درش ميرود آب ديده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش سخناني شنيده ام که مپرس
بي تو در کلبه گدايي خويش رنجها يي کشيده ام که مپرس
همچو غريب در ره عشق به مقامي رسيده ام که مپرس

نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 1:9 توسط kaH |

 

در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

 شب نشين کوي عاشقان و رندانم چو شمع

روز و شب خوابم نمي آيد بچشم غم پرست

بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع

رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد

 همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع

در شب هجران مرا پروانه وصلي فرست

ورنه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمع

کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

 تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:21 توسط kaH |

درباره وبلاگ


شبانه شعری چگونه توان نوشت
تا هم از قلبم سخن گوید هم از بازویم؟
شبانه
شعری چنین چگونه توان نوشت؟


من آن خاکستر سردم که در من
شعله ی همه ی عصیان هاست
من آن دریای آرامم که در من
فریاد همه توفان هاست
من آن سرداب تاریکم که در من
آتش همه ایمان هاست

نويسندگان

kaH

آرشيو موضوعات


لينك دوستان